Kilimanjaro | as a Friend . as an old Enemy

دسامبر 21, 2008

 

– » When you were born , it was very cold and clear weather
   they told me it meant that the baby
   would be clever but heartless . »

–  » That’s right
    I’m a» head «person
    otherwise my heart would break . »

*

Mother & Son – Alexandre Sokurov

madre_e_hijo1

پ.ن :  Mamamia 🙂 تو وردپرس داره برف میاد

Advertisements

نوامبر 19, 2008

میخواهم بگریم
چرا که هوای گریستن دارم
آن سان که می گریند کودکان آخرین نیمکت

lorca_closeup

 

چرا که نه انسانم ،
و نه شاعر ،
و نه یک برگ
لیک نبض مجروحم
که عمق چیز های دیگرسوی را می کاوم .

reversibilite

نوامبر 13, 2008

شارل بودلر ِ بی همتای مرا بشنوید و مثل من چنین دشمن شکن با فرانسه ی به لعنت شمر نیرز با او زمزمه کنید .

 

ob75_87x73_2

خاطرات امید و مرگ

نوامبر 5, 2008

polish-girl-khane

دختر لهستانی پس از جنگ ، که تصویری از خانه می کشد .

*

« خواهش میکنم در صورت مرگ من این یادداشت ها را در اختیار » هانیا دوبروولسکا » بگذارید – نشانی هانیا را در یادداشت ها ذکر کرده ام – دادا ، 1944
امروز یادداشت های سابقم را خواندم و در تاثیر آن تصمیم گرفتم بار دیگر این یادداشت ها را بنویسم . لذت بزرگی دارد که انسان خاطراتش را یادداشت کند . به همین دلیل است که من باز هم خاطراتم را خواهم نوشت «

یادداشت های روزانه ی » واندا پرژ بیلسکا » – دادا – دختر چهارده ساله ای که لحظات واپسین عمرش در جهنم آتش و باروت قیام 1944 ورشو گذشت یکی از جانگداز ترین اسناد جنگ جهانی دوم است . این خاطرات 18 سال پس از مرگ نویسنده اش در شماره ی مورخ اوت 1962 هفته نامه ی » پرلیتیکا » چاپ ورشو انتشار یافت . » ماریاروت کیوویچ » نخستین مفسر این خاطرات که وسایل طبع آن از طرف وی فراهم گردیده ، بر اساس اظهارات مادر واندا پرژبیلسکا توضیح زیر را به این یادداشت ها اضافه کرده است :
» روز چهارم سپتامبر 1944 در روزهایی که قیام ورشو به نقطه ی اوج خود رسیده بود ، این کودک با گلوله ی آلمانها از ناحیه ی شقیقه مجروح شد . والدین او و خواهر 17 ساله اش که به عنوان پرستار با قیام ورشو همکاری میکرد ، به چشم خود شاهد مرگ غم انگیز دختر خردسال بودند . آنها از میان تل ویرانه ها و از درون خیابان هایی که در کام شعله های آتش فرو رفته بود تنها به این امید دیوانه وار که معجزه ای به وقوع خواهد پیوست و زندگی واندا را نجات خواهد داد پیکر نیمه جانش را روی دست در جستجوی یک بیمارستان امدادی از خانه ای به خانه ی دیگر میبردند . اما واندا پیش از آنکه به جراح برسد جان سپرد . »
ماریاروت کیوویچ این خاطرات را که پس از مرگ نویسنده اش انتشار یافته » یادداشت های روزانه ی امید و مرگ » نامگزاری کرده و شباهت روحی واندا پرژبیلسکا را با » ان فرانک » و » داوید روبینوویچ » که خاطرات آنها نیز رعشه بر افکار عمومی جهانیان انداخت و وجدان نسل جوان آلمان را به لرزه در آورد خاطر نشان میکند .

*

پنج شنبه . سی و یکم
– در روز هفته اشتباهی شده است –

امروز خیلی آرام تر است چون » گاوهای نعره کش » دیگر رفته اند . از حملات هوایی خبری نیست . وقتی آدم به خیابان یا حیاط میرود جز تل ویرانه ها چیزی نمی بیند .

 

4 سپتامبر

– این تاریخ در روز مرگ دادا توسط مادرش پائین دفترچه ی یادداشت های روزانه ی او نوشته شده است –

دوستم

نوامبر 5, 2008

 دوست کاموائیم
نشسته لب پنجره و پاهاشو تکون میده
آره دوست کاموائیم
نشسته اون لب و پاهای کاموائیشو تکون میده
منم لب پنجره م و سیگار میکشم
اون پائین
یه گربه هس که خیلی تو نخ کلاغای سیاس
آره اون پائین
گربه هه خیلی تو نخ کلاغای سیاس
دستامو بهم میکوبم

مجکم

گربه هه میترسه و میره
دوست کاموائیم
دستای کاموائیشو بهم میکوبه

محکم

آره گربه هه میترسه و میره
دلم میخواد مث کلاغای سیا پرواز کنم
به دوستم میگم
دلم میخواد مث کلاغای سیا پرواز کنیم
دست دوستمو میگیرم و میپرم
آره دست کاموائی دوستمو میگیرم و میپرم
زمین سخته
اما من چیزیم نیس
فقط سرم ترکیده
فقط دستام خرد شده
آره فقط یه رشته کاموا تو دستمه و
فقط دستام خرد شده
دوستم اما
دیگه نیس
نه دوستم
دیگه نیس
.

 از دیمونی نوشته های ایام دور
🙂

BOLD : (n.) physically sense; emotionally sense; examine by touching; grope; believe, think; seem
!!!!!!!!

محکوم به جاودانه خندیدن

اکتبر 18, 2008

امشب باید زنی باشد ولو در راهروهای دیوانه خانه . راه رفتن از سر میگیرد هر بار و به ضرب جیغی بر زمین می افتد . ایستاده ام تا مردنش را ببینم . اگر بمیرد .  دو شعر از بودلر میگذارم اینجا .

» از صمیم دل – هیچ کس جز من نمیداند با چه خلوصی – میخواهم ایمان بیاورم که موجودی خارجی و ناپیدا به سرنوشت من علاقه مند است . اما چگونه میتوانم ایمان بیاورم ؟ «

بودلر

 

***

(1)

مرا چه سود که تو عاقل باشی ؟
زیبا باش و ، محزون باش
اشک بر زیبایی چهره می افزاید
چون رود که بر منظره
طوفان گلها را طراوت میبخشد

دوست میدارمت آن دم که نشاط
از چهره ی گردآلوده ات رخت می بندد
آن دم که غرقه در کین میشود دلت
و سایه ی هولناک گذشته
بر امروز تو بال می گسترد

دوست می دارمت آن دم کز چشم فراخت
اشکی به گرمی خون می چکد
آن دم که بر تو دست نوازش می نهم
لیک هراسی مهیب دلت را
چون ناله ی احتضار می شکافد

ای لذت آسمانی
سرود ژرف و دلنشین !
من طالب سوز دل تو ام
و می پندارم که روشن میشود دلت
از مروارید هایی که فرو میریزد از دیده ات

می دانم که قلب تو
آکنده از کهنه عشق های ریشه کن شده
هنوز به کوره ای پر شرار می ماند
و اندک غرور نفرین شدگان را
در سینه ات گرم می کنی

لیک نازنینم ، تا آن دم که رویای تو
تصویر دوزخ را باز نتابد
و در کابوسی پیگیر
در اندیشه ی زهر و شمشیر
شیفته ی باروت باشی و آهن ،

تا آن دم که جز با هراس به کس رخ ننمایی
همه جا پرده از تیره بختی برگیری
و زنگ ساعت لرزه بر اندامت اندازد
احساس نمی توانی کرد
فشار نفرت توان فرسا را

و نمی توانی ای شهبانوی پای در بند
که جز با هراس دوستم نمی داری
در وحشت این شب ناپاک
با روح سراپا فریاد مرا آواز دهی :
» همتای تو ام من ، ای پادشاه من ! »

*

(2)

بی خشم و بی کینه
جلاد وار تو را می زنم
چون موسی که بر صخره می زند !
وز برای سیراب کردن صحرایم

از دیدگانت رنج را جاری میکنم
خواهش سرشار از امید من
بر اشکهای شور تو می رانند
به سان کشتی بر دریا

در دل من کز باده ی اشک تو مست میشود
های های دلاویز زاری ات
چون کوس نبرد طنین می افکند !

نیستم من آیا نغمه ای ناساز
در آهنگ هماهنگ الهی
در پرتو طنز درنده ای
که می رنجاند و می گزد مرا ؟

در آوای من نعره ای ست پنهان
همه خون من است این زهر سیاه !
آینه ی شومم من که در آن
پتیاره ای به خود می نگرد

من زخم و دشنه ام
من سیلی و گونه ام
اندام و چرخ شکنجه ام
من قربانی و جلادم !

خون آشام است دل من
از والا وانهادگانم
محکوم به جاودانه خندیدن
بی آنکه دگر یارای خنده اش باشد !

اکتبر 9, 2008

… من هم میخوابم و میپندارم صدای گریه ی مورچه ی سرخی را میشنوم که قرن ها پیش با چکیدن قطره آبی از بزاق بحرالمیت بر تنش ، در حال مرگ بود .

ژوکوند دیوانه

ژوئیه 12, 2008

عنکبوت سرتاسر شیشه مربا را سراسیمه پیمود . و تارهای آشفته اش را بر هزاران زاویه تنید

***

و چشم هات بی نهایت بی رنگ است
و جمله هات کوتاه
بی نهایت بی رنگ است
اعدادی که از لای دندان هات می افتد
و تو مرا می شماری
آن قدر که زنده ام
مرا می شماری .

زیر پلکم ، پیامبر ملعونی خانه دارد
که دست بر شانه ی یگانه پیرو اش نهاده
و آدمکی رنجور ، که میان ناخن های سفیدم
سر به سجده می برَد و زاری کنان
برمی خیزد .

می خواهی مادرِ مهربان صاعقه ها باشی ؟
با دستهایی
که در آشپزخانه آتش گرفته بود ؟
یا گربه ای که با دو چشم یاقوتی
میان گفتگوی گرمِ
کودک با نسیم سفر
پرید و
روی ران های پهن بزرگراه
زیر نوازش چرخ ها ، به خواب رفت ؟
و یا ، دیگرگونه جانوری
که در لحظه ای می فرساید و
در هزاران سال ، ناگهان می میرد …
در هزاران سال …

ما در دهانی زندگی می کنیم
که در اوج فریاد خویش
در فضا مُرده ست
و آدمی ، ردیف مهره هاش :
الواح حمورابی
که سطر به سطر ، در طول تاریخ
سرفه میکنند …

و من
در سایه های زوال اندیشه ام
کسی را می بینم
که در نیمروز آتشینی
که بوق آبگون واژه از دهان ما بخار میشود  ،
نخ استوا را می کشد و
کشور های جهان فرو می ریزند
و ما در مسیر شعاع های لهیده ی نور
به ادامه ی خویش
بر می خوریم .

تو بی رنگی
تو بی رنگی و تو کوتاهی
من هم پنج ساله بودم با روبان بی رنگ
و همه چیز لحظه ی کوتاهی بود
از میان ردیف دانه هایی
که از نخ ِ اورادِ دهانی پیر به در میشد
و روی فرش می افتاد … ،
و دو استغاثه ی کوتاه میان پرزهای زبانم
گیر کرده بود :

» خداوندا … ابلیس مهربان من … «

و

» خدایا … گناهانم قلبی از انار دارند ،
مرا خواب کن در غلاف کوچک خانمان ام ! «

تو
شاید همان تکه آهی بودی
سوار بر گیسوان انار
که از میان پوسته های خوابم گذشت …
و ناخن های سفید ، تمام تاریکخانه ها را کاوید و
آدمیزاد
سال ها
با شانه ای که زیر لعن خویش می لرزید
سر بر زانوی ابلیس ِ کولی نهاد ،
که روزی سوار بر دو بال ساتن سبزش
برای همیشه
او را از اینجا بُرد .

خواب می آید ، یله
زیر برفک تلویزیون
با موسیقی فلوتی که در حفره هاش
پنبه و زخم بند چپانده اند …
با دسته ای
جیرجیرک
در جیب پیژامه اش .

انار ، می خندد و لبهاش پاره میشود
سنجاق کهربا به سینه اش و شانه در دستش
آواز می خوانَد

» مرا به سرزمینی بردی
که در آینه هاش ،
ژوکوند ِ دیوانه ای می زیست
با دست های ترک خورده و
پستان های ویران
با اشک هایی
که به سان پَری بر تالاب جیوه شناور میشد … «

و من

پنج ساله بودم و هرگز
به کسی نمی گفتم
که تو
حباب صابونی
در آشپزخانه ای
که همیشه ، بوی ظهر می داد .

*

تاریخی شده م : بامداد 20 خرداد 87

***

by : Zdzislaw Beksinski

خدایت خیر دهاد لامارکی

گل ِ عنکبوت

ژوئن 6, 2008

من ، در سینه ی یک راز سیاه عاشق تو شدم
در روزگاری که خدایان مبتلا به اختلال حواس
در دهلیزهای دایره المعارف می نشینند و
چانه می جنبانند
و از لای انگشتان منقبض کاغذ کاهی
– که روزی ده بار به سان عروسی چروکیده از پنجره می گریزد –
دسته های نارس کلمه
به جانب آسمانی دور ، هدر می رود .

من ، شاید
روزی که زمین
هاج و واج ایستاده بود و
گالیله را می نگریست ،
در کفه های عدالت محکمه ای زاده شدم
که حکم مرگم را خواند
و با اشاره ی شاقول ،
که آرام و صبور پائین می رفت
و غمگین و سرگران
بالا می آمد
عاشق شدم و
کودکان کولی افسانه ها
با انگشتان کوچک سیاه
در دلم ، آرام آرام
خیال ِ موهایت را بافتند .

در سینه ی یک راز سیاه
من و تو و خنده هایمان
بر گرده ی عنکبوت های مهاجر ، می نشستیم
و از یک سوی شب
به سوی دیگر می رفتیم

می بینی ؟
دسته های پلاسیده ی گل ،
– گل ِ عنکبوت –
با پرچم های بلندی که در هوا تاب می خورَند
از خویش
از من و تو می پرسند :
چرا هر چه به پهنه ی آسمان های دور سفر می کند ،
بوی خاک …
بوی خاک ِ مُرده می دهد ؟

آه ، چرا نخ هایی که
لب هامان را به آسمان می دوخت
پوسید …
پوسید و پاره شد ؟

خوشه های ترس و آزادی
گل ِ راز می دهند
گل ِ سیاه ِ نخی
گل ِ عنکبوت …

آه ، یگانه صدایی که می وزد
صدای سکسکه ی فرشتگان بد مست است
و یگانه تصویری
که در مُشت پنجره ها می درخشد
دست های مردمی ست ،
که آسمان را گرفته اند
بلکه
بچرخد
و زمین ، تبرئه شود .
و دستهای راز
تنها یک بو نمی دهند :
بوی
معجزه
و جهان آکنده از بوی لاشمُرده ی معجزه میشود .

من و تو میدانیم
که عشق ،
فقط یک عشق است .
خدایان ، با ابریق ها و چوب های زیر بغل
خردمندان
با دست هایی که به درگاه دایره المعارف لابه می کنند ،
و شاخه های گل ،
گل عنکبوت …
عشق فقط عشق است .

دو عنکبوت
در تکه ای از آسمانی دور
با زبان ِ کاغذ کاهی
به هم سلام می دهند …
راز می ترکد ،
وقانون جاذبه ی مرگ
همه چیز را پائین می کشد .

*

سابقه نداره تاریخ بزنم اما مثل اینکه زده م . 28 فروردین 87

سگ

آوریل 25, 2008

نظر به ارادتی که به اتو واینینگر داشتم این نوشتار کوتاه و مختصر را از او ترجمه کردم . واینینگر جوان تا حدودی متاثر از نیچه به نظر می آید و احتمالا تاثیراتی هم داشته بر ویتگنشتاین ، ولی رد یابی تاثیر و تاثرات این چنینی در آثارش فرصتی جدا می طلبد که امیدوارم بعد تر حاصل شود . داشته باشید فعلا :

سگ –
Otto Weininger
(1903-1880)

چشمان سگ شدیدا» این تاثیر را می انگیزد که سگ چیزی گم کرده است . این مسئله به طور کلی از یک رابطه ی کامل و راز آلود با گذشته سخن میگوید . آنچه گم شده است ، خود است . ارزش خویش است . آزادی ست .
سگ به نحوی توجه برانگیز ، نسبت عمیقی با مرگ دارد . ماه ها پیش از آنکه سگ برای من به موضوعی مسئله انگیز بدل شود ، حوالی ساعت پنج بعدازظهر در اتاق هتلی نشسته بودم و در اندیشه های گوناگون غوطه می خوردم ، که ناگاه صدای عوعوی سگی به شکلی کاملا غریب ، که قبلا نشنیده بودم ، به افکارم خلید ، و آنگاه شدیدا» احساس کردم که کسی دارد می میرد . چند ماه بعد در شبی طاقت فرسا ، هر چند بیمار نبودم ، اما می توانم بگویم داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم .  – برای انسانهای فوق معمولی مرگی سوای مرگ جسمانی وجود ندارد . چرا که برای آنها زندگی و مرگ ، امکانی ست که این دو ، زندگی و مرگ را ، رو در روی هم می نشاند – باری ، درست هنگامی که به تسلیم شدن می اندیشیدم ، سگی سه بار عوعو کرد . درست شبیه همان عوعویی که آن روز در مونیخ شنیده بودم . سگ ، تمام شب را عوعو کرد ، ولی آن سه بار اول چیز دیگری بود . دانستم که در آن لحظات بود که سخت در ملافه پیچیده بودم . درست مثل یک مرده .
طبعا دیگران تجربه های مشابهی دارند . در آخرین قطعه ی برجسته ترین و زیباترین سروده ی هاینه ، – سفر زیارتی به کِولار – مریم مقدس ، در هیئت مرده ی خویش ، به پسرک بیمار نزدیک میشود و میگوید : » سگها چه بلند زوزه میکشیدند »
من نمیدانم این روایت خود هاینه است ، یا سینه به سینه نقل شده و به او رسیده است . اگر اشتباه نکنم ، سگ در یکی از آثار مترلینگ هم نقشی مشابه دارد .
طی مدت کوتاهی پیش از آن شب که گفتم ، بارها شاهد رویایی بودم شبیه به آنچه گوته احتمالا هنگام نگارش فاوست در سر داشت : سگ سیاهی که به نظر میرسید کورسویی از آتش او را مشایعت میکند .
اگرچه عوعوی سگ ، خود قاطعانه هرگونه معنا را نفی میکند ، اما من میگویم که سگ نماد یک جانی ست . گوته این را مشخصا دریافته است ، با این حال شاید این امر کاملا واضح نزد وی آشکار نگشته ، او از شیطانی سخن میگوید که در کالبد سگ حلول کرده است :
» وقتی فاوست بلند بلند انجیل می خوانَد ، سگ با خشم بیشتری پارس میکند » عداوت با مسیح . دشمنی با نیکی و حقانیت .
اتفاقا من چندان از گوته تاثیر نپذیرفته ام . نیروی این مدرکات ، احساسها ، و اندیشه ها چنان زیاد بود که مرا یاد فاوست انداخت . ارجاع به این نمونه ها ، و حال برای بار نخست آنها را تا مغز استخوان دریافتن .
حال بیشتر بدان می پردازم :
سگ چنان رفتار میکند که پنداری به بی ارزشی خویشتن واقف است . میگذارد مردم کتک اش بزنند ، و سپس دوباره نزد آنها برمیگردد و خود را بدانها میفشارد . هم چنان که آدم بد به آدم خوب پناه می برد . اصرار بدین امر از سوی سگ ، جستن به جانب انسانها ، بیانگر وحشت یک برده است .
در واقع ، افرادی که در خویش به دنبال مزیتی می گردند تا از آنها در مقابل هجمه ها محافظت کند ، افرادی که نمیتوانند لرزه بر اندامها بیندازند ، چهره ی سگ دارند ، و چشمان سگ .
همین مصداق بارزی ست بر موضوعی که در آغاز نوشتار متذکر شدم . افراد اندکی هستند که صاحب چهره ای مقارن با چهره ی یک یا چند حیوان نباشند . افراد با چهره های حیوان گونه ، که در منش نیز چنان اند .
موضوع دیگر هراس سگ است . چرا این هراس در اسب نیست ؟ یا در کبوتر ؟
این هراس ، هراس یک جنایتکار است . آن کورسوی آتش که همراه سگ سیاه بود – در تصویری که حتی الامکان دال بر شرارت و بدسگالی اوست – آتشی ست ناظر بر ویرانی ، بر مجازات ، بر سرنوشت تمام شیاطین .

دم تکان دادن سگ دلالت گر این است که او میتواند هر آنچه از خویش با ارزش تر است را مشخصا» دریابد .
وفاداری سگ ، که همواره ستایش برانگیز بوده و او را در قالب جانوری اخلاقی متجلی کرده است ، طبعا میتواند نمادی باشد که تنها بر یک اساس استوار است : روحیه ی بردگی . – رجعت به جانب آن که کتک اش زده دلیل دیگری نمیتواند داشته باشد –
و جالب این است که سگ به عده ای پارس میکند . عموما به آدم های خوب . اساسا نه به آنهایی که منش سگی دارند . من در خویش شاهد بوده ام که هرگاه همانندی روحی کمتری با سگ داشته ام ، او بیشتر به سویم پارس کرده است . و جالب تر اینکه دقیقا از جنایتکار سگ نما در مقام نگهبان و گارد محافظ استفاده میشود .
هنگامی که سگ دمش را تکان نمیدهد و آنرا شق و رق نگاه میدارد ، یعنی میخواهد گاز بگیرد . عملی که از جانیان سر میزند ، و هر چیز دیگری از این سنخ ، از جمله پارس کردن و پاچه گرفتن اش ، از طبیعتی شرور حکایت میکند .
جایگاه سگ ها در میان شخصیت های ادبیات مشهود است . » اکدال پیر » در » اردک وحشی » اثر ایبسن . و برجسته تر از آن ، » مینوت » در رمان » رازها » نوشته ی نات هامسون . بدین گونه است که میتوانیم ببینیم بسیاری از این اساتید پیر منش سگی را در کالبد انسان جانی به تصویر کشیده اند .  حالا بماند جانیانی که مار اند ، یا آنها که خوک اند .
در ضمن ، بو کشیدن سگ است که بسیار معنادار است . در واقع در این عمل نوعی عدم قابلیت و توانایی در فهم و ادراک نهفته است . حواس فرد جنایتکار نیز درست مانند سگ از امور وابسته به دیگران تاثیر میپذیرد . بدون این که بداند چرا بدان سمت و سو کشیده میشود و یا رد آنها را پی میگیرد . او حقیقتا از آزادی بی بهره است . روی هم رفته ، هر جا او دست به انتخاب قبلی بزند ، باز عملش در چهارچوب جبر و تصادف تبیین میشود . به مانند آمیزش سگی با ماده سگ دیگر . این آمیزه ی یکدست ، در منتها الیه رذالت عوامانه تعریف میشود : سگ ، جنایتکار عامی است . برده است . تکرار میکنم . باید کور باشی تا به سگ صفتی به عنوان مقوله ای ناظر بر اخلاق بپردازی . حتی واگنر میپنداشت سگ را دوست دارد – از این منظر گویا گوته دید عمیق تری حاصل کرده بود – داروین دم تکان دادن سگ را شورانگیز می دانست – نگرشی احساسی – ، که البته این نگرش ، نگرشی ست مبتنی بر جلف ترین و دون پایه ترین شکل از خود گذشتگی . که زیر مشت و لگد قرار میگیرد و باز کتک میخواهد .