سپتامبر | 2007 | Kilimanjaro

Archive for سپتامبر 2007

از تو به تنهایی

سپتامبر 16, 2007

یک دم ، تنها یک دم احساس میکنی که در این دنیا تنهایی ، و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند .
والتر بنیامین

تو چیست ؟
تو باید پدیده ای بالنسبه متاخر باشد . یاد آوری اینکه چگونه و کجا با آن مواجه شدیم کار آسانی نیست . در اشعار یا محاوراتی دارای بار رمانتیکبا کسی مواجه میشویم که ما نیست . ضمیری که از سالهای دور کودکی آموخته ایم و با آن بارها افراد را فراخوانده ایم این بار در حوالی بلوغ ما را فرا میخواند . چگونگی امر دقیقا همین طور است : شعری میشنویم . جمله ای بار عاشقانه اش را به ما عرضه میکند . در قلب جمله می ایستیم با احساس غالب غریبه گی . » من نمیفهمم » عدم درک بستری میشود که ابتدا زیر پایمان میجوشد و فی الفور میخشکد . واکنش همه ی ما یکسان است : به جای اذعان این عدم فهم اولیه میکوشیم با اوضاع سازگار شویم . در متن عاشقانه یا محاورات فراگریخته از خویش جستجو میکنیم و با واژه ای که مصرف عمده تری دارد رو در رو قرار میگیریم : تو ؟

تنها در جریان این فهم متاخر و سازگاری هماهنگ با آن است که در می یابیم همواره کسی دارد پا جای پای ما مینهد و در ساحت ما آمد و شد میکند . کشف او – که اینجا تو نامیده میشود – عاری از هر گونه خصم اندیشی ست . بر عکس ُ بواسطه ی ایجاد فهمی ثانوی او را ارج مینهیم . وقتی عاری از هر گونه تجربه در وهله های نخست با تو طرف میشویم دست به سوی او دراز میکنیم . با لکنت جمله ای از جملات مذکور را بر زبان میرانیم . تجربه ی جالبی ست . فکر میکنم اساسی ترین تجربه ی بلوغ باشد .

بلوغ یعنی همزیستی . همزیستی و هم دستی . با عنصر تازه وارد تباین میشویم . گذشته ای که کودک مآب و یکه تاز عرصه های تجربه بوده ایم رنگ می بازد . انگار پیش از آنکه چیزی بخواهیم مصالح نیازهای بعدی مان را در اختیارمان نهاده باشند . تجربه ی منفرد دیگر امکان پذیر نیست . عنصر » او » هم کاربردی حتی به مراتب کمتر از » من » منفرد دارد .

همگام با رنگ باختن ارضای منفردانه خویش دچار درگیری با یافته ی جدید خویش میشویم . هر تویی قدری ناسازگار عمل میکند . اگر من بتوانم این عنوان را مثل مارک روی لباس از افراد برکنم و بچسبانم ، توانسته ام خویش را با شرایطی تابع شرایط پیشین سازگار کنم . هر چند دیگر تعاملی که فاقد تو باشد ممکن نخواهد بود ، اما تنها آنها که قادرند عنان مرکبی که در جمله جولان های خویش تنها به سوی تو روان است را در دست بگیرند توانسته اند از دست انداز همزیستی مزبور بگذرند . چگونه ؟ با الصاق کردن مارک مزبور بر روی هر چیزی غیر از خویش .

» من » ای که در جستجوی کورمال کورمال و سازگاری پذیری اوان بلوغ گم و گور شده ، آن دم که از سوی » تو » لگد پرانی و سرخورده گی دریافت میکند یک آن دوباره با خویشی خویش تنها میشود . وقتی که فرد صرف میکند تا مصادیق » تو » اش را بیابد همان زمانی ست که همپای آن فرد به ساماندهی من ای طرد شده مشغول است . اگر در سیر از جوانب این دو ضمیر یکباره در مسیری دایره ای شکل قرار بگیرد ، طوری که دو سر متعلقات تعامل اش ، من و تو بهم برخورد کند ، آن لحظه است که برای همیشه دایره ای گرداگردش تنیده میشود . تجربه ی دایره گردی او را از تجربه ی عنان بدست گرفتن معاف میکند .

الاکلنگ !
تو هست . تو همیشه هست . جایی که تو نباشد تنهایی نیست . تو گرانیگاه است . و الاکلنگ مرکب فردی میشود که در دایره ی انزوا گیر افتاده . یک سر من سوار میشوم و سر دیگر پدیده ای که هر آینه نمیگذارد پاهایم زمین را لمس کند . زمین خانه ی تعامل هاست و » تو » همواره قرص و محکم بر زمین ایستاده است . تنها فردی که پدیده ی » تنهایی » خویش را در لباس ممهور به » تو » دیدار کرده مدام همراه او مسیری دایره شکل را میپیماید و برمیگردد : الاکلنگ !

تنهایی بار عدمی ندارد . ولی لمس همواره رو در رویش هم ممکن نیست . تنهایی برزخ است و شاید برزخ لحظه باشد . لحظه ای که به » تو » آلائیده لحظه ی یک نفرین است . نفرین بر دوش نهادن باری معدوم در حین امید به رهایی . اسمش عمر است .

 

Advertisements

پنتا اکسید هذیانی

سپتامبر 16, 2007

به بی تا

یک .

بیدار شدم و دیدم همه ی دنیا سوخته .
گفت و سرشو برد از پنجره بیرون : پدر سگ هرس نکن اون بد مصبا رو .
پدر سگ دست برداشت و قیچی شو گذاشت زمین . گفت : چند روزه از نوک برگاشون حباب در میاد

دو .

حباب در میاد . تو یکی از حبابا یه پری بود . با موهای آتیش گرفته . رفته بود بگیرتش . از پله ها که چار تا یکی رد میشد خورده بود سینه به سینه ی پدر سگ و کله پا شده بود . همون طور خونین و مالین با زانو های خاکی شیرجه زده بود تو حیاط و پدر سگ گفته بود : هی الدنگ مگه سر میبری ؟
و قبل اینکه برسه ، یه دیابلو حباب رو بلعیده بود .

سه .

بیدار شدم و دیدم همه ی دنیا سوخته .
من دیابلو زیاد میبینم تو خواب . الدنگ دستاشو بهم مالید : چار دانگ حواست به من باشه . به اون شد . دو دانگ دیگه رفت سراغ اطلسی ها و پشه بند توی ایوون . پدر سگ که دیده بود از هرس کردن چیزی به چیزی نمی ماسه ، چوب شو برداشت با چند تا نخ . حباب ها رو بست سرش و راهی کوچه شد .

چهار .

خواب میبینم . خوابهای مفت . دارم کتاب میخونم و یهو وسط کتاب آتیش میگیره . یه سیاپوست ، با سرین برهنه به تاخت از اتاق فرار میکنه هرچند تو اتاق نبود . انگار از کجا فرار میکنه ؟ از تو کتاب ؟
یه دیابلو تو پشه بند هست . اندازه ی اسب . میترسم و همون جور نیم برهنه در میرم .

پنج .

کوچه خلوته . هوا هم تاریکه . یکی داد میزنه : بادکنک ، بادکنک
میخرم یکی . یه بادکنک از پدر سگ میخرم . همون جا قبل اینکه پول رو از تو یخه ی لباس خوابم در آرم و بهش بدم ، میترکه بادکنک . یه پری از توش در میاد و ول میشه تو هوا . هوا آتیش میگیره . هم من میسوزم ، هم پدر سگ ، هم شب و هم خوابهای مفتم . هم همه ی دنیا .

 

تابستان

سپتامبر 16, 2007

بذری عقیم
می تپد میان دو انگشتم
و من تمام درها را به روی گریه ی زیزفون ها می بندم .

نردبان کهنه ی مغموم
کجا سایه انداختی ؟ در ادامه ی آرزوی من ؟
یا یله بر پشت بام هوسناک تابستان ؟

ناله ای که از باغچه بر می خیزد ،
صید منقار لک لک سپیدی
که زنجیری از جرقه های در زهدان خاک
که مژگان بر افق های دور می کوبند
تا به لانه اش برسند
به نم اشکی ،
به گریه ای غریب ، می میرند .

و من آن گردن بندم
که با خم شدن ات به خاک می ساید :
وقتی از لب بذر هایی که باغچه
به کف منجمد کاشی ها سپرده
شبح نور و گریه ی کودک
بر می چینی .

من همان نردبانم ، شناختی ؟
تکیه بر هرم نیمروز داده

من آن زیزفون ام
همان که نطفه اش به گاه تابستان سوخت .

 

سپتامبر 16, 2007

آی صدای آزادم که دست هایم را می لیسی
اینک برهنگی من است
در دهلیز تجیر ها
که پذیرای ماه مکافات و ساعت خاکستر پوش است

لورکا

باید بروم
گفتم :
خواب دیده ام
مرده ام .
همین جا

که دو چندان نبض سرگشته هق هق سرشان را به پای تو میکوبند :
نمیر یعنی ، نمیر .

من اما
لب بر لب لهیده ی یک سیب
دارم میخندم .
و چه خنده ای !

گفتم :
باید بروم .
کدام طرفی ؟
اگر
بخواهم برگردم ؟

پرسیدم از درخت

صدای خنده ی یک یادگاری
از قفای برگ پوش سیبی زرد

و درخت
کرم روی بازویش را نشانم داد .

 

آتش پیروز میشود

سپتامبر 16, 2007

من
سگ سیاهی دارم و یک دسته عروس دریایی . بله توی آکواریومی انتهای دیوار شرقی حیاط . یکبار در سلسله نبردهای سال 1989 مجروح شدم . پنج ساله بودم . نه موقع پیاده شدن از دوچرخه . پسرک همسایه دلداری ام داد . پسرک همسایه موسوم به خرخره .

برای تمام سوراخ سنبه های آلونک اسم رمز گذاشته ام . به همه چیز مشکوکم . اسطوخودوس ، – سگم اسمش اسطوخودوس است – یکبار از قوانین تخطی کرد و به جای هشت بار ، نه بار عو عو کرد . یک گلوله توی پیشانی اش خالی کردم . مال سه سال پیش است . الان همانجاست که در تابستان کوزه های آب را میگذارم . خیلی وقت است . یکبار هم سایه ام را زدم . او ولی نمرد .

من با زن ها دوستی نمیکنم . مثل یک سلسله کلامیدوموناس که زیر عدسی پیچ میخورد و غمزه می آید و وقعی به بوی دل آشوب کننده ی نمونه نمی نهد ، تکثیر میشوند . آن قدر که مستاصل بگویی : بس کنید . من از تبار آن کوکسی های مذبوح نیستم که دورتان را بگیرم . بر شکم بکوبم . بند بند رقاصه های این لزگی هوسناک دیگر فاسد شده . مثل رقص دلفریب شعله ای در زمستان که زباله میسوزاند .

جایی را ندارم بروم . به مهمانی شبانه دعوتم میکنند . میروم گوشه ی حیاط که غروبش دارد غلیظ تر میشود . سرم را میکنم توی آکواریم . حباب ها قل قل توی دماغم میرود : نه ما نمی آییم . عروس های دریایی خیلی مردم گریزند . من جایی ندارم . آنها که جایی شیشه ای دارند به این خوبی چرا نمی آیند ؟
دوستم دلخور میشود در حیاط را باز میگذارد و میرود . احمق خوشگذران دستش به عقب بر نمیگردد ؟ فردا دستش را می بُرم . بهتر : دوستی در دست ساخت دارم که دستش را در جنگ از دست داده . در جنگهای 1989 .

هنوز خودم هم نمیدانم چرا عروس دریایی نگه میدارم . شاید کمبود عاطفی من بعد از خلائی که اسطوخودوس ایجاد کرده باعث است . نمیدانم . اما اینها که عروس دریایی نیستند . یک مشت جلبک سبزند . از همانها که بر زخم سگم و خودم گذاشتم و افاقه نکرد . پایم را نهایتا از زانو قطع کردند ! خبر داشتید ؟! نگفته بودم .

خرخره از این محل رفته . دارم از پنجره بیرون را دید میزنم که در دود ناپدید میشود . دوستم یک پا هم کم آورده .

چندشم میشود و محتوی آکواریوم را دور میریزم . بوی گند آب مانده ی برکه میدهد . خدا میداند تویش گه شناور است . با دل تافته میروم اجاق را روشن میکنم و خوراک میپزم . ران مرغ اسم رمزش را میداند : » آتش پیروز میشود . اما دلیل مرگ تو این نبود . «

 

 

جادوی احساسات متقاطع

سپتامبر 16, 2007

جا به جا حسگری بی شک یک جنبش زیر زمینی بزرگ را در سیطره دارد . چه آنهایی که در حیطه ی سرایش ، نوازندگی و یا صورتگری به استخدام این جنبش در می آیند و چه آنهایی که بی خبر از همه جا با شنیدن کلمه ی سوسیالیسم یاد سوسیس می افتند مشمول قوانین زیر زمینی این نحله میشوند . قوانین جا به جا حسگری به قوانین رویا ها پهلو میزند . وقتی فروید رویا را مثل موش آب کشیده ای از رودخانه بیرون میکشد ، جا به جا حسگری چون موشی زیرک و موذی لای خمره ها و خرت و پرت ها جست و خیز میکند .

من نام خود را به رنگ آبی آسمانی و با طعم » لپه » حس میکنم !
واژه ی » رادیو » مرا یاد بیسکوئیت شور می اندازد و خاکستری ست .
و یکی میگفت تحت تاثیر اسید صداها را دارای رنگ حس میکرد …

وقتی تب دارم توده ای به رنگ قهوه ای با دانه های زرد مدام پیش چشمهای بسته ام میلرزد . میتوانم توده را بدون کمک دستهایم لمس کنم . میتوانم بی آنکه به دهانش ببرم بچشم . بوی محوی دارد که تا عمق بینی ام میرود . صدای تلک تلک خفیفی میدهد با زنگی نهفته در پس صدا .
سوسپانسیون عجیبی که شاید کمپین همان نحله ی جا به جا حسگری باشد . لوح قوانینی که مثل کتاب مقدس در قفسه ی همه موجود است . حتما دیده اید .

شباهتها و تفاوتها خود را وانهاده نزد افراد آشکار نمیکنند . حتی پس از غلبه بر خجالت همیشه پرده پوشی مغلقی بر فضای آنها حاکم است . حالا نام تو چه رنگی ست ؟ آیا کلمات را میچشی ؟

نمیشود سر احساس ها مناقشه کرد . من در کودکی از حیث دهان ارضا نشده ام . شخصیت  دهانی در بزرگسالی علم میشود و آدم را به سمت چیزهایی مثل سیگار یا تمایل به چشیدن ماده ی شیمیایی مجهول توی بطری سوق میدهد . یک عاقبت دیگر هم دارد : وقتی جمله ای ادا میشود ، حس میکنی سفره ای مملو از خوراکی ها و اشیا به دهان رونده ی متنوع پیش رویت گسترده اند !

یک قدم دیگر : واژه ها .
بازی زبانی ویتگنشتاین که بر مبنای سبقه ی واژه بر اندیشه قرار گرفته این بار مسیرش را در پس سر میپیماید و به بدو آموزش زبان میرسد . نخستین برهه از یادگیری بر پایه ی آموزش اشاری بنا شده است .
»
کاربرد » واژه و » عملکرد » متناسب با آن جنبه از زبان که خود را در قالب واژه ای برون ریزی شده نشان داده است . به عبارتی وقتی واژه مصداق پیدا میکند تا معنایش تجلی ابژکتیو یابد ، عکس العمل فرد که بر مبنای تربیت زبانی او پی ریزی شده است را بدنبال دارد . اینجا اولین بارقه های درگیری با بازی زبانی به چشم میزند . حال در ادامه ی مقوله ی جا به جا حسگری با واژه هایی مواجه میشویم که در یک زبان خاص شباهت الفبایی با هم دارند . واژه ی » آب » ، سائق واژه ی » بابا » قرار میگیرد . بابا به رنگ آب در می آید و تبدیل به ماده ای بی بو و مزه میشود . واژگان دیگر در طی مراحل آموزش بر کودک آشکار میشوند که دو به دو ، چند به چند ، تداعی گر یکدیگرند . و رنگها ، مزه ها را به هم انتقال میدهند . کودکی که در خردسالی با چنین بازی بی سر و صدایی در ذهن خود سرگرم میشود شاید بتواند پس از بلوغ آنها را حفظ کند .

جا به جا حسگری را یک نوع جادوگری فراگیر میدانم . فرایندی که هیچ گاه چند و چون اش را از حد و حدودی آشکارتر نساخته . به بازی و پرورش نیازمند است و این بازی چنان در خفا انجام میگیرد و تبعاتش چنان در انزوا ظاهر میشود که نهایتا در صفی از امور ممنوع الذکر پشت سر اموری چون احساسات روان نژندانه و رویا های سمبولیک قرار میگیرد و غالبا همراه با ما – شامان های آماتور – در لحد مدفون میگردد

********

تکمله :

+ درباره ی Synaesthesia
کلمه Synaesthesia که از لغت های یونانی syn به معنی وحدت و یگانگی و aesthesia به معنی حس و احساس گرفته شده است ، آمیزش عصب – شناختی حس هاست . این جابجا- حسی به طور مثال می تواند شنیدن رنگ ها ، دیدن صداها و چشیدن حس های لامسه ای باشد. به این معنا که حس کردن یک محرک خارجی موجب انگیزش و پاسخ دهی از سوی حس دیگری می شود. Synaesthesia اثر رایج در استفاده از بعضی از داروهای توهم زا مثل LSD و مسکالین است .
کسانی که جابجا- حسی دارند ، یک جور همخوانی و تطابق را بین سایه ی رنگ ها ، نغمه ی صداها و شدت طعم هایی که حس های دیگر را تحریک می کنند ، تجربه می کنند. مثلا یک فرد جابجا- حسگر با بالا رفتن گام یک صوت ، رنگ قرمز تیره تری را می بیند یا لمس سطح نرم تر ، احساس مزه ی شیرین تری را به او می دهد.
این تجربه ها استعاری یا فقط تداعی نیستند؛ بلکه خود بخودی اند و در تمام دوره زندگی ، مستمر هستند ، گر چه دیده می شود که بعضی از افراد جابجاحسگر این قدرت را به دلیل بلوغ یا در آن از دست می دهند. آرام بخش ها عمق این احساس را بیشتر می کنند.
جابجا- حسگری حتی وقتی که یکی از حس ها عملکرد مناسبی ندارد هم اتفاق می افتد ؛ مثلا کسی که با شنیدن کلمات ، رنگ ها را می بیند ، اگر هم در باقی عمرش کور شود، باز هم می تواند رنگ ها را ببیند . این پدیده » رنگ های مریخی » نامیده می شود. این عبارت از از مورد جابجا- حسگری یی گرفته شد که تقریبا کور- رنگ به دنیا آمد ولی رنگ های عجیب و بیگانه ای را در جابجاحسگری خود می دید که به دلیل ناتوانی در بینایی در زندگی خود ندیده بود. شایع ترین اشکال Synaesthesia درباره ی رنگ هایی ست که به حروف ، اعداد ، روزهای هفته یا به طور ویژه در مورد موسیقی دان ها ؛ به کلیدهای موسیقی نسبت داده می شود.
«
ریچارد سیتوویچ» کتاب روانشناسی را درباره ی این حالت با نام » The Man Who Taste Shapes » نوشت . بعضی از پژوهشگران و نظریه پردازان بر این عقیده اند که Synaesthesia در توسعه ی یادگیری مهارت های خواندن و نوشتن انسان های اولیه نقش داشته است .
جابجا- حسگری هنرمندان رشته های مختلفی را تحت تاثیر قرار داده است ، شاعرانی مثل » چارلز پی یر بودلر » ، » آرتور رمبو » به خصوص در شعر » Voyelles » و گاهی یک جابجا- حسگری مصنوعی به صورت میانبری به «مدرنیته » استفاده شده است .
در کتاب ؛ صور خيال در شعر فارسی ؛ دکتر شفيعی کدکنی اين واژه را » حسآميزی » معنا کرده است.
+