نوامبر | 2007 | Kilimanjaro

Archive for نوامبر 2007

نوامبر 18, 2007

Enkidu , schön bist du , wie ein Gott bist du ! Warum willst du mit wildem Getier hinjagen über die felder ?

*

به لمحه ای بندی …
خشی هستی که بر آب می افتد .
مار میگفت ،
و من هر بار
فراموش میکردم …
که
خشی هستم
که بر آب می افتم ، انکیدو .

تویی ، با فاصله ای به ضخامت سوزن
با نگاه های مغلوب
با جرقه های کوتاه ، جرقه های متصل به لحظه ای که گذشت
جرقه های متصل به بند ناف زمان
تویی ، با فاصله ای که آتش گرفته
اندامش …
میدود
کش می آید
میگسلد .

دیدگان کوچک بدگمان
و دیدگان درنده ی جنگل
دیدگان لبالب از عقل و عاطفه
جمله به لبخندی گرفتارند
وقتی از کنار گنجشک ترسو ، و پلنگ ماه در دهان
از کنار رویای دوپا
مبگذری ،
جهان به لبخندت زنجیر میشود ، انکیدو .

چرا مار میگفت
و من فراموش میکردم ؟

نیمی از راه از آن تو بود
نیم دیگر از آن من
و بیراهه
قلمرو آمیزش مطلق بود
قلمرو همگونی و
شراره های جاوید .

بر پوست تنم
رودخانه ای جاری ست
که دارد میخشکد …
بر پوست تنم ،
مارهای قیطانی میگذرند
بر پوست تنم ،
زخمی ست که بیش از تو به من وفادار است …

تو راه خود را میرفتی
و من راه خود را
آنجا که به هم رسیدیم ،
من خاموش بودم و تو سراپایت
جوانه میزد و میشکفت …

شکفتی
تو در بیراهه غلتیدی
انکیدو .
مغاک از کلاله ات بارور شد
… و من
که به لبخند جاودان تو تسخیر بودم
خسته و خونین
نطفه ی کوچک آرزویی بزرگ را
از بند ناف زمان حلق آویز کردم .

تو مرگ بودی و حیات
من مرگ بودم و آرزوی حیات .

مار گفت و رفت …
قورباغه ها ، این توده های زنده ی جذامی
بر کرانه ی رود
در تمام طول آرزو
شاهدان شوم تکه تکه شدن ،
خنده ی بی لب سرنوشت بودند .

در لحد
رودخانه ای جاری ست ،
خزنده ای که عمر جاودان دارد …
انکیدو
من و تو بیش از زمان
به مرگ وفاداریم .

Advertisements

هیچ چیز به مهربانی خیال نیست

نوامبر 6, 2007

از پشت تلفن صدای جیغ آمد
ماشین که ترمز کرد ،
دیدم که گربه ی وحشت زده
دم بریده اش به دندان گرفت و
دوید .

از پشت تلفن صدای قهقهه آمد
میان دو احساس متقاطع
لهیده و فلج
هنوز در بند آن صدای مهربانم
صدای مهربان گربه برای قناری ها
صدای مهربان قناری
برای میله ها
و چکاچک مهربان میله ها
آن تقلید ناشیانه ی نوای آزادی …

از پشت تلفن بوق آزاد آمد
کسی خانه نبود ؟
کسی خانه نیست ؟
این جانیان مگر به قصد هم
نیامده بودند ؟
گربه ای که هراسان دمش را برمیدارد
در خانه آینه ندارد
و هرگز نمیداند
گربه ی بدون دم یعنی چه .
با این حال وقتی
نگاهش میکنی
صدای ممتد ترمز در دو چشمش برق میزند .

از پشت تلفن صدای هیچ آمد
باز هم خیال ؟
هبچ چیز به مهربانی خیال نیست
با بوسه میکُشد .
این جانیان مگر به هم بوسه تعارف نمیکردند ؟
حبابی که برایت فرستادم ،
تمام مهربانی من بود
آن دم که به نیشتر ترمزی ترکید
ما دشمن هم شدیم

برندار تلفن را
من دشمن تو ام .

از دو لحظه ی هم خون

نوامبر 2, 2007

1 . سلام  ( گیاهک ) –

****

چکاوکی خاموش بود
خنده اش
و نگاهش
ستاره ای نابینا .

روزی
از میان رخنه ی دیوار
نگاهم کرد
و روزی دیگر
از میان رشته های مشوش قالی

تمام خوابهای پیچیده در اندام ستاره کوب لحاف
اشک و گل بالنگ
از جیغ و پچ پچه می آشفت …
وقتی که میخندید .

و من
نگاهت را به یاد دارم ، ای خنده ی سپید
کومه ام بوی صدف میداد
وقتی قلب به دست ،
تا دوردست میرفتی .

وهم نبود .
نه تو وهم نبودی .

 ————————-

2 . خداحافظ ( دانه های برنج ) –

****

چهره ای که در آینه پاره میشود …
تیزاب نگاهت
لب های مصمم تو
سرگذشت کوتاهی که به برق و جیوه نشسته است
خون اصوات میچکد
از قعر خنده هات .

پژواک آیه های مکتوم
هیاهوی سنگ مهره ها ، قلب آتش ، قلب رود
قلب کوهسار …
چه میخواهی از صدای کهنسالم
به گاه ته نشستن
بر زوایای زنگاری ؟

ناخن های نقره ات
لبخندی خراشیده …
بوی مروارید و ابریشم ، بوی آرامش غریقی در تابوت حریر …

تو در آینه چنان میخندی
که دهان سنگی همه چاه ها از هجوم لبخندت ستاره قی میکند
و من چنان در سینه ی چاه های بی منتها خانه کرده ام  ،
که تکبری معصوم
در آینه .

شیار نوری بر پیشانی مرگ
گذر از نقطه ی تاریک تو
هلال نیمرخ مغموم
و بوسه گاه گونه ات
از خواب میپرم !

تاریکی کشسان و باری به سنگینی باری که نیست …
وقتی
تمام خوابم را
در آینه بوده ام .

– دانه های معصوم برنج
به شیطنت برف دانه ها
میان انگشتهام
خواب بوده ام ؟
خواب نبوده ام ؟
» همه چیز سیاه است
حتی دانه های سپید
در سیاهی مرده ایم  » –

گونه ی سپید ماه بودم ، یا دست چرکمرد کودکی گدا
در خواب
ای درد در قامت جبروت
همواره تو
آینه ام بودی .

*

در سیاهی مرده ایم ؟